تبليغاتX
فقط خدا
... .... .... .... .... ... .... .... ....

 

دروغ هاي مادرم

 


 داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت:

"فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.


قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می
رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

 شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

 "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.


 به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می
رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. 

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

 "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه
زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

 "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.


درس من تمام شد و از مدرسه فارغ
التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.


درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. 

 


مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می
‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیاش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

 

این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

برگرفته از سايت : www.yaserfekri.com

نوشته شده توسط كودكي گريان در ساعت 6:16 | لینک  | 

چند روز پیش داشتم از خیابون رد می شدم.

دیدم یه دختر کوچولوی خوشکل داره دستشو برای مامانش دراز می کنه که اونم  از بیسکویت هایی که واسش خریده یه دونه برداره . . .

چون مادر نمی گرفت بغض کرد زد زیر گریه . . .

کلی گریم گرفت . . . آخه یادم رفته بود خیلی چیزارو . . .

خدایاااا منو کوچولو کن.................

نوشته شده توسط كودكي گريان در ساعت 18:6 | لینک  | 

                                                        

همان ناشناسی که دلم رابااوآشنامی یافتم، نگذاشت تابااین آشناها،که دلم باآنها بیگانگی می کرد،بمانم.
نوشته شده توسط كودكي گريان در ساعت 18:53 | لینک  | 

سلام خدااا


میدونی که چی داره منو آزار میده.

فقط تو می تونی کمکم کنی.


به امیدت . . .      ای مهربان

                                                     تـــــــــــــــوکلت علی الله



نوشته شده توسط كودكي گريان در ساعت 23:40 | لینک  | 

سلام

آمدم که ازخدابنویسم. امانه ...  امشب قدر است و همه وصلند. خدایاخجالت میکشم. یادته قرار گذاشتیم همیشه با هم باشیم؟! خدایا شرمنده ام...

یه جمله دیدم خوشم اومد فکرکردم شرح حال خودمه:      

هنوز ،صدای تپشهای قبلم ،پروانه ها را از من دور مي كند...

خدایا فقیرم کمکم کن

نوشته شده توسط كودكي گريان در ساعت 2:41 | لینک  | 

به دنبال گمشده ام یک سال دیگر هم گم شدم. 

                                                                                                                                                   

گفت :از چه می گویی؟ ازعشق؟کدامین لیلیت فرهاددیگری یافته؟ آنچه دربازار حراجان، به تاراج می برند لیلیست.

گفتمش آری تو راست می گویی، تو راست می گویی،تو راست می گویی،همین...

سالهاست برمزارمردگان قدم نگذاشته ام، راستی مگر مرده ام به مردگان سر می زند؟!

خواب بس است می خواهم بیدار شوم،بیدار شوم،بیدار شوم و همیشه باعشق اشک بریزم.

 اشک بریزم... همین.

راستی تازه یادم آمدبامیخ هایی که به دیوارکوبیده ام چه کنم؟

 

نوشته شده توسط كودكي گريان در ساعت 10:1 | لینک  | 

نکته ای از انجیل در Malachi آیه 3:3 آمده است:

کودکی گریاناو در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست.این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.  همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت. وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود. زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟ مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد. زن لحظه‌ای  سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.» اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

 

نوشته شده توسط كودكي گريان در ساعت 23:44 | لینک  | 

 

                              

 میدونی وقتی خدا داشت بدرقت میکرد بهت چی گفت؟بهت گفت:جایی که داری میری مردمی داره که تو رو میشکنن نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم تو وجودت عشق میزارم که بگذری.قلب میزارم که جا کنی.اشک می دم که همدمت باشه.و مرگ که بتونی برگردی پیشم

نوشته شده توسط كودكي گريان در ساعت 3:5 | لینک  | 

  کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!!! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستندو يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته

نوشته شده توسط كودكي گريان در ساعت 2:36 | لینک  | 

در کودکي با شيطنت هاي کودکانه ام پشت ديوارها پنهان ميشدم و خدا را براي يافتنم فرياد ميزدم ...مرا به گوشه اي کشيدند و با ترکه استبداد بر سرم کوفتند و گفتند خدا را فرياد نزن که نزديک است! ترسيدم و اشک ريختم...مادر بوسه اي نثارم کرد و گفت: خدا نزديک است و پر است از مهر...

امروز جواني شده ام در سرزميني که نام خدا را مينويسند و مهر را لگد ميکنند ... سعي کردم به آنها بياموزم که خدا نزديک است و گناهانشان را مي بويد ...اما... اکنون در زاويه اي از تنهايي بر نوک قلعهِ آفرينش قدم ميزنم ... و تبسمي به لب دارم براي آنهايي که مدتهاست فراموش کرده اند..همه چيز...حتي خدا را ...

نوشته شده توسط كودكي گريان در ساعت 21:38 | لینک  |